هفته پیش رفته بودیم طالقان. جاتون خالی. اونقدر شقایق دیدم که برای همه عمرم کافیه.
باز هم بهمن اومد. ماهی پر از جشن و شادی و پایکوبی. ماهی پر از فیلم و تاتر و سرود. ماهی پر از برف و باران و سرما. ماهی که همه در آن شادمانند و کمتر کسی به غم اجازه راه یابی به دلش را می دهد.
در میان این همه هیاهو و رفت و آمدهای شادمانه روزی من هم دو نفر را شادمان کردم و حال خودم هم با آمدن آن روز شادمان می شوم.
من درست یک هفته پس از انقلاب قدم به این جهان گذاشتم.
اگر بخواهم
حس ها را رنگ کنم
خشم را سیاه می کنم
عصبانیت را قرمز
ناراحتی را بنفش
غم را قهوه ای
خوشحالی را آبی
شادمانی را سبز
و محبت را
صورتی می کنم.
این روزها که می گذرد
حس پرنده ای را دارم
که پس از سال های سال
در قفس ماندن
دوباره
می خواهد پرواز کردن را بیاموزد
بال هایش را باز می کند
و می بندد
اما هنوز
چند قدمکی بیشتر نمی پرد.
تا اوج گرفتن
قدم های زیادی مانده است.
چندین دقیقه قبل برنامه اردیبهشت درباره ازدواج و این که امری است در جهت تعالی که خداوند قرار داده و نماز فرد متاهل چندین برابر فرد مجرد میارزد و... حرف هایی از این دست.
من هم این را حس کرده ام، اما بر عکس اش را.من هم حس کرده ام که در گردابی گیر افتاده ام که مرا به پایین می کشد و هر چه دست و پا می زنم نجاتی در آن نمی بینم. تازگی ها می خواهم سرم را از گرداب کمی بالا بکشم ولی به مجرد تلاشی کوچک سیلی هایی محکم می خورم تا دوباره سرم را به زیر ببرم.
همسرم هم چنین احساسی دارد که می گوید: می خواهم به معنویات بیشتر برسم.
چند وقت پیش یه رمان به دستم رسید به اسم مهدی سنگ تراش که اوضاع قزوین رو در دوره اشغال ایران توسط متحدین تصویر کرده بود.رمان تاریخی خوب و جذابی بود به طوری که وقتی دستم گرفتم تا دو روز نتونستم بذارمش کنار.اگه گیرتون اومد حتما بخونیدش.
چند وقت پیش رفته بودم خونشون تا منو دید گفت: خاله غادو برام چی داری؟ گفتم چی خاله؟ گفت:غادو. گفتم : خاله متوجه نمی شم چی می گی. به مامان بگو ترجمه کنه. گفت : خاله غادو دیگه، همون که تولدم بهم میدن.
به تازگی با یک مبحث جدید روبرو شدم به نام تربیت حُبی. کسی که داشت اینو برام توضیح می داد معتقد بود برای تربیت فرزند نباید از تنبیه بدنی یا لفظی استفاده کرد بلکه باید فرزند رو آنقدر غرق محبت کنی و وقتی از کار یا رفتاریش ناراضی بودی با گرفتن محبتت ازش اونو تنبیه کنی و این تربیت که بچه ها رو سالم بار میاره ولی در تنبیه بدنی بچه تا کوچیکه از پدر و مادر می ترسه ولی وقتی بزرگ شد و ترسش ریخت دیگه براشون تره هم خرد نمی کنه.
حالا قرار شد کلاساشو برم. دوست داشتین شمام بیاین:
پنجشنبه ها، ساعت ۸ صبح، خ ۱۶ آذر، خ ادوارد براون، مرکز کفا.
بالاخره تونستم وبم و سر و سامونی بدم و کمی درستش کنم. از این به بعد بیشتر سر می زنم.
نمی دونم چرا چند وقتیه که نمی تونم مطلب رو رو ی وبم بذارم و شکل و شمایلشم حسابی به هم ریخته.




