تبليغاتX
سماع ستاره
 

هفته پیش رفته بودیم طالقان. جاتون خالی. اونقدر شقایق دیدم که برای همه عمرم کافیه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:30  توسط احسانه  | 

 

باز هم بهمن اومد. ماهی پر از جشن و شادی و پایکوبی. ماهی پر از فیلم و تاتر و سرود. ماهی پر از برف و باران و سرما. ماهی که همه در آن شادمانند و کمتر کسی به غم اجازه راه یابی به دلش را می دهد.

در میان این همه هیاهو و رفت و آمدهای شادمانه روزی من هم دو نفر را شادمان کردم و حال خودم هم با آمدن آن روز شادمان می شوم.

من درست یک هفته پس از انقلاب قدم به این جهان گذاشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:38  توسط احسانه  | 

 

اگر بخواهم

حس ها را رنگ کنم

خشم را سیاه می کنم

عصبانیت را قرمز

ناراحتی را بنفش

غم را قهوه ای

خوشحالی را آبی

شادمانی را سبز

و محبت را

صورتی می کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:48  توسط احسانه  | 

 

این روزها که می گذرد

حس پرنده ای را دارم

که پس از سال های سال

 در قفس ماندن

دوباره

می خواهد پرواز کردن را بیاموزد

بال هایش را باز می کند

و می بندد

اما هنوز

چند قدمکی بیشتر نمی پرد.

تا اوج گرفتن

قدم های زیادی مانده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:5  توسط احسانه  | 

 

چندین دقیقه قبل برنامه اردیبهشت درباره ازدواج و این که امری است در جهت تعالی که خداوند قرار داده و نماز فرد متاهل چندین برابر فرد مجرد میارزد و... حرف هایی از این دست.

من هم این را حس کرده ام، اما بر عکس اش را.من هم حس کرده ام که در گردابی گیر افتاده ام که مرا به پایین می کشد و هر چه دست و پا می زنم نجاتی در آن نمی بینم. تازگی ها می خواهم سرم را از گرداب کمی بالا بکشم ولی به مجرد تلاشی کوچک  سیلی هایی محکم می خورم تا دوباره سرم را به زیر ببرم.

همسرم هم چنین احساسی دارد که می گوید: می خواهم به معنویات بیشتر برسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 14:2  توسط احسانه  | 

 

چند وقت پیش یه رمان به دستم رسید به اسم مهدی سنگ تراش که اوضاع قزوین رو در دوره اشغال ایران توسط متحدین تصویر کرده بود.رمان تاریخی خوب و جذابی بود به طوری که وقتی دستم گرفتم تا دو روز نتونستم بذارمش کنار.اگه گیرتون اومد حتما بخونیدش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 2:58  توسط احسانه  | 

سلاااااااااااااااااااااام  به خودم، به وبم، به همه. خیلی وقته سراغی از وبم نگرفتم، نه این که یادم رفته باشه نه، خیلی وقتشو نداشتم. این خواهرزاده ی ما خیلی بامزه است،عشق تولد و نی نای نای و کادو.

چند وقت پیش رفته بودم خونشون تا منو دید گفت: خاله غادو برام چی داری؟ گفتم چی خاله؟ گفت:غادو. گفتم : خاله متوجه نمی شم چی می گی. به مامان بگو  ترجمه کنه. گفت : خاله غادو دیگه، همون که تولدم بهم میدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:46  توسط احسانه  | 

چند وقتيه سيستمم هنگيده حسابي. تا کي درست بشه خدا بزرگه.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:41  توسط احسانه  | 

 

به تازگی با یک مبحث جدید روبرو شدم به نام تربیت حُبی. کسی که داشت اینو برام توضیح می داد معتقد بود برای تربیت فرزند نباید از تنبیه بدنی یا لفظی استفاده کرد بلکه باید فرزند رو آنقدر غرق محبت کنی و وقتی از کار یا رفتاریش ناراضی بودی با گرفتن محبتت ازش اونو تنبیه کنی و این تربیت که بچه ها رو سالم بار میاره ولی در تنبیه بدنی بچه تا کوچیکه از پدر و مادر می ترسه ولی وقتی بزرگ شد و ترسش ریخت دیگه براشون تره هم خرد نمی کنه.

حالا قرار شد کلاساشو برم. دوست داشتین شمام بیاین:

پنجشنبه ها، ساعت ۸ صبح، خ ۱۶ آذر، خ ادوارد براون، مرکز کفا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:37  توسط احسانه  | 

 

بالاخره تونستم وبم و سر و سامونی بدم و کمی درستش کنم. از این به بعد بیشتر سر می زنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:40  توسط احسانه  | 

 

نمی دونم چرا چند وقتیه که نمی تونم مطلب رو رو ی وبم بذارم و شکل و شمایلشم حسابی به هم ریخته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:39  توسط احسانه  | 

امروز بیست و نه سال و یک روز از وقتی که من پا به این دنیا گذاشتم می گذره. دیروز وقتی از مامان پرسیدیم که من کی به دنیا اومدم اولش ساکت بود که بچه ها به شوخی گفتن یادت نمی یاد؟گفت:" نه. دارم  به اون روز فکر می کنم ، توی اون بیمارستان تو خرمشهر. سه و نیم ، چهار بود که به دنیا اومدی" و باز رفت تو خاطرات خودش.
 
             

در هر حال من دیشب یک شمع 29 رو فوت کردم و قدم به سی سالگی گذاشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:18  توسط احسانه  | 

اینم چند تا اتاق خواب با رنگ روز

 


 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:0  توسط احسانه  | 


  
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:17  توسط احسانه  |